خرید بک لینک

عجب شب بدیست امشب، عجب شب خالی بدیست امشب.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 7:52

آقای سیدامامی هم بهرحمت خدا رفتند. خدایشان بیامرزد.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 7:52

مُمِدّ اعصاب.




برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 7:52

آدمهایی میخواهند همراهیام کنند، که قبلتر، حتی گمان نمیبردم کوچکترین توجهی به من داشته باشند؛ حالا اما، من نه در شرایط مدیریت یک رابطه عاطفیام، نه میخواهم در یک رابطه عاطفی باشم، نه وقتش را دارم، نه حوصلهاش را، نه دیگر دلش را. نگاه میکنم، آدمهایی که روزی در چشمم چقدر ایدهآل و دور از دسترس بودهاند، چگونه درخشششان به افول آمیخته و احساس میکنم قلبم از دوست داشتنشان تا چه اندازه ناتوان است. زندگیام ترکیبی از اتفاقهای درست در زمانهای نادرست است.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 7:52

از آنهایی هستم که چهرهام در هر عکس متفاوت است، بهغیر اینکه بدعکسم. چندوقت پیش که عکس همه اکانتهایم را همان «پوزخند بهلب» از روبهرو گذاشته بودم، یک نفر آمد و گفت «خداروشکر لاأقل خوشگل نیستی. وگرنه من از حسودی میمردم.» حسادت به من؛ به کی؟ به من. مشکلِ من با آدمها فقدانِ زبان مشترک است. فقدانِ زبان مشترک از کژتابیهایی تزریقشده به واژهها در طی سالها میآید. یعنی بزرگانی که کلمات را مغرضانه به نفع خودشان «پر» کردهاند و معصومیتِ کلمات را غصب کردهاند. درواقع کلمات امروزه باردارند، با پیشفرضهای قرون گذشته «معنا» یافتهاند و از خودشان خالیاند. این است که وقتی من میخواهم به کسی بعد از مدتها بگویم احساس حقارت و بدبختی میکنم، احساس فقر و بیشعوری، احساس عقبماندگی و حیوانیت، او گمان میکند من در حالتی ترحمطلبانه فرورفتهام، و حالا باید به من بقبولاند که اینگونه نیست و تو خیلی هم خوبی. وقتی کسی ویژگیهای «خوب»م را بیان میکند، دلم میخواهد از شدت فقر بمیرم. درحالیکه مدام دست خدا را احساس میکنم که روی سرم فشار میدهد و مرا بیشتر و بیشتر در زمین فرو میبرد، با بهخاطر آوردن اینکه تو هیچی. هیچ. هیچ. هیچ. هیچ مطلق. دوست دارم با کسی صحبت کنم که از عمق قلب بداند من چقدر بدبختم. چقدر نفهمم. چقدر از دنیای خودم عقبم. چقدر از آرمانهای خودم عقبم. چقدر خنگم. چقدر ناتوان و ضعیفم. و ت

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

اگر تو دلخوری از من؛


من

از خودم

سیرم..


اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیــــــــــــرم..



پ.ن؛ رونوشت به تـــمـــــــام رفقا و دوستانم؛ این انسانِ دوستنداشتنی را به خودش وابگذارید.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

حقیر پیشتر هم عرض کردهم؛ موسیقی تلفیقی بهمثابه اسلام التقاطیست. اما شما ای روشنفکران و شبهآوانگاردها! فیالحال و در این قحطِ هنر و سیر سریع به سمت ابتذال، کوتاه بیایید، چارتار به حامد همایون شرف دارد. بگذارید مردم چارتار گوش کنند.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

اینجا، همون پلیلیستی رو گذاشتم که گفتم خودم ازش برای درس خوندن استفاده میکنم. بیکلامهای دیگه هم به مرور اضافه خواهند شد گاهی.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

1. آقای سلیمانی در 28 دیماهِ سال جاری در نشست عمومی بصیرت، بعد از تحریم اشخاص از جمله صادق لاریجانی از طرف آمریکا، این جملات را گفتهاند: «قرار گرفتنِ نام رئیس قوه قضاییه در فهرست تحریمی آمریکا افتخار، و به سبب دفاع ایشان از نظام است؛ هجمههایی که نادانان در داخل و خارج به ایشان نیز میبرند مؤید همین موضوع است». جملات از این دست در کارنامه ایشان زیاد است، که بیشتر شبیه تملقگویی و سمت و سو دادنهای مغرضانه به جماعتِ بستهفکریست که از خودشان اراده و تفکری ندارند، و خامِ مانورهای احمقانه رسانه ملی درباره افراد شدهاند. آنها که «درس جنگ» خواندهاند میدانند؛ پیروزیها -اگر اصلا پیروزی در کار باشد- هیچگاه حاصل تلاش و زحمت و فراست یک نفر نیست. گذشته از اینکه جنگ ایران در سوریه بهطورکلی از نظر رسانهای موضوعی مسکوت است و هنوز هیچکس را در ایران یارای پرسش از ماهیت آن نیست، و گذشته از اینکه جنگ ایران در سوریه یک جنگ ملیگرایانه، بازپس دادنِ کمکهای پدرِ بشار، و یک لزوم جغرافیایی برای تأمین امنیت مرزهای کشور ما بود و الفاظی مثل مدافعان حرم، جز جبههگیری دستههای سیاسی در ایران و فراهمسازی بستر شایعه و دودستگی در بین عوامی که از فقر رنج میبرند چیزی نداشت (حتما شما هم شنیدهاید این سخن را از امیرالمؤمین؛ فقر از دری وارد خانه میشود و دین از در دیگر خارج) میخواهم همه اینها را کنار بگ

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

ساعت نه شب، داشتم از خستگی در هالهای از محو تدریجی فرو میرفتم؛ به زحمت خودم را تا یازده-دوازده کشاندم، و حالا ساعت حوالی چهار صبح است؛ روز سخت و شلوغی در پیش دارم و با این وضع خواب، به فنا رفتنم حتمیست.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

شنیدن تشخیص خودم این است که در برخوردها بسیار آرامتر شدهام. زود چشمپوشی میکنم، گاهی اصلا نمیبینم که چشمپوشی کنم. پیشفرضهای ذهنم کمکم به سمتِ بیانتظاری تام از تمام آدمها میرود، انگار که اصلا، حقیقت اینگونهست، انگار که هیچکس وجود ندارد و فقط منم، یا انگار که همه وجود دارند و من هیچگاه نبودهام. در یکی از این دو حالت، نسبت به مظروف جهان -بشر- بیاهمیتم، و حالا که این بیاهمیتی خوداگاهانه بهدست آمده، میکوشم به منبع دیگری متصلش کنم: انتساب اصالت به او که همهچیز است و همهکس. دورم شلوغتر شده و تنهاتر شدهام. با بسیاری از کسانی که روزهایی در مخیلهام نمیگنجید جواب سلامم را بدهند، نوبت مصاحبت مرتب دارم. بیشتر خواندهام و کمتر دانستهام. بیشتر از گذشته به عقلم اتکا کردهام و در شبهای طاقتفرسایی، شبهای فرساینده بیدارِ زجرآوری، طعم شیرینترینِ فهمها را، با مختصاتِ دقیقِ یک لحظه به خاطر سپردهام، پس از دویدنِ فراوان و نرسیدن و محکم زمین خوردن از موضع قدر عقل، پس از بارها طلبِ استدلال و بارها قدم گذاشتنِ محتاطانه و عجولانه و زیرکانه و سادهلوحانه به وادی دلیل، پس از زمین خوردنِ بسیار، زمین خوردن بسیار. بسیار. احساس خسر میکنم و کسی را در این خسران شریک نمیبینم. چیزی نمیفهمم، چیزی نمیبینم، سرمایههایم را باختهام در قماری که حتی در بردش هم سودی نبود، چیزی ندارم، چ

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

1. بعضی صفات هستند که اگر در کسی ببینم تا جایی که میتوانم از او دور میشوم، دور شدن آنگونه که شکل گریختن به خود میگیرد. این مدت که بعضی به گمان تمام شدنِ کنکورم، با خانوادهام درخواستهایی مطرح میکردند، اگرچه من مستقیما آنها را نمیشنیدم که رد کنم یا بپذیرم، اما حتی به ذهنم خطور نمیکرد کنار چنین فردی و چنین خانوادهای باشم. از «من»های بزرگ متنفرم. آدمهایی که «من»های بزرگ دارند، هیچ ندارند. آن که «من» بزرگ دارد نمیتواند خداوند را بپذیرد، علی در آن که «من» بزرگ دارد جایی ندارد، «من» اگر میدان بیابد، حتی پاکترینِ کلمات را به ابتذالِ شهره کردنِ «من» میکشاند، حتی شهادت را به شهوت میل میدهد، و همه چیز را در خدمت «من» میخواهد، همه را در خدمت «من» میخواهد، و هرآن قدمی که برمیدارد برای ابرازِ «من» در چشم آدمهاست. «تواضع» اساساً از پذیرشِ «من» میآید، «من» باید چیزی باشد که تواضع کند، باید خودت را به عنوانِ یک «من» بزرگ بپذیری که تواضع کنی. فلذا تواضع به دو قسم است، تصنعی و غیرتصنعی؛ و آنکه تصنعیست، برتری خودش را بر دیگری پذیرفته و آگاهانه تواضع میکند، من هیچگاه، هیچگاه، حتی روبهروی انسانِ اینچنینی برای کمترین صحبتها نمینشینم که حتی گمانی بر این برود که احتمال دارد پذیرفته شود. گور پدرِ هرآنکس که ادای بچههای بالا را درمیآورد. گور پدر هرآنکس که هنوز پی نبرده هیچ است

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

شب عجیبیست.


پ.ن:

اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیــرم..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

گاهی باید ساده گفت «به من چه» و از کنارِ همهچیز گذشت، تو اما نمیدانی با قلب من چه کردهای که من نمیتوانم دل به زندگی شخصی ببندم. حتی خصوصیترین ابعادِ زندگیام شخصی نیست، آرزوی شخصی ندارم. و تو نمیدانی حال کسی که نه خاطر خودش را آنقدر میخواهد تا قدمی برایش بردارد، نه رمقی و امیدی به آینده متصور دارد که حرکتی بکند، چقدر رقتانگیزست. میخواهم زندگی شخصی داشته باشم. تو را نداشتن سادهتر است. حالا که فقط نشستهای نگاه میکنی، من هم کج نیستم، قهر میکنم. وقتی به عتاب رو برمیگرداندی، باید میدانستی خویِ این بچه سرکش را، که نودونهبار برگردد، بار صدم برای همیشه میرود. برای همیشه. خداحافظ.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

مدتیست ریزبهریز رفتار و احوال و حالاتم را در دفتری خصوصی مینویسم، برای محاسبه و مراقبه و خودم را بهشدت توبیخ و سرزنش میکنم. اما این نامههای من به خودم تا کمی طولانی میشوند، لرزش دست راستم اوج میگیرد، تا جایی که وقتی خودکار را زمین میگذارم دستم بهوضوح، -بهوضوح- میلرزد. از طرفی اینها واقعا خصوصیست، و واقعا باید مسکوت بماند مگر نفسِ این انسانِ محتاجِ بروزِ قرنِ هجومِ اطلاعات، تربیت بپذیرد، و از طرفی کمی نوشتن، دستم را به این حال و روز میاندازد. البته همچنین است راجع به ظرف شستن و چیزی را مدت کمی طولانی حمل کردن و هرآنچه به قدرتی ذرهای بیشتر احتیاج داشته باشد. و عادت هم کردهام به دفتر فیزیکی و خودکار دست گرفتن. خلاصه که عزیزم روزگاری شده! بساطی داریم ما اینجا با این جسمِ نحیف؛ تا هستی بگویمت که همین روزهاست رگهایم بهخاطر شدت فورانهای روحی از هم بپاشند. برای این نبوغ عاطفی، گنجیدن در زمانهای که کمترکسی از زمزمههایش چیزی میفهمد، سخت آزاردهنده است. تنم را قوت به راهِ تو آمدن ببخش؛ من به تو چشم دارم و دیگر به هیچکس.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

در خودکشی چستر بنینگتون، رابین ویلیامز، تختی، مرلین مونرو، و دیگران، نشانههاییست برای آنها که میاندیشند.



پ.ن: battle symphony..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

برو با کسی باش که در دنیای دیگری غرق نباشد.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

خدایا، در این مدت کارهایی کردهام که شاید شقیترین موجوداتت روی زمین هم، آنها را انجام نداده باشند. من از مناسبات صحبت میکنم، خودت میدانی سر زدنِ برخی اعمال از جانبِ من، برابر با قتل است از جانب دیگری. خدایا، من در اوج استیصالم؛ تو را به آنچه در جهان برایت ارزشمند است سوگند میدهم، من از نابودی میترسم، من از بیش از این بیتو بودن میترسم، تو را به عبادالصالحینت، من را بهتمامی از خودم بگیر اگرچه برای مدتی کوتاه. دارم خودم را از بین میبرم. تعلل کنی رفتهام، تعلل کنی مُردهام. پ.ن: اصلا تعلل در ذات خداوند جا دارد؟ خداوند یا میخواهد یا نمیخواهد. گمانم تعلل ریشه در تشکیک دارد، ریشه در بهانه آوردن برای به تعویق انداختنِ کاری. در خداوند اصلا تعلل جا ندارد، یعنی، همان رجای میانِ خوف را هم، که شاید بپذیرد، شاید بگوید «بله»، شاید این بار از همهچیز بگذرد، باید ازدسترفته پنداشت. خداوند همهچیز را از پیش میداند، یا میخواهد یا نمیخواهد، و این حالِ من یعنی نخواسته. نمیخواهد.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

1. دخترعمه ۹سالهام داشت برای پدرم تعریف میکرد که از تعطیلی وسط هفته مدرسهها، وقتی همه کارهایش را انجام داده و مشقهایش را نوشته و وسایلش را آماده کرده، چقدر ناراحت میشود. با تعجب پرسیدم «یعنی مدرسه رو دوست داری؟»، بهشدت طبق آداب -حلالزاده به داییش میرود- گفت «بله» و صدای تحسینهای پیدرپی پدرم را بلند کرد. ناخوداگاه، آنچنان شیطانی و با لحنِ رمیده، به بچه معصومِ باادب(!) گفتم «دمت گرم»، که خودم پشیمان شدم. پدرم سری به تأسف تکان داد -غالبِ واکنشش نسبت به تقریبا تمام کارهای من- و من از جا بلند شدم و صحنه را ترک کردم. مدرسه جهنم بود، زندان بود، و من فقط توانستم با ذکاوت، فشار آن را برای خودم کمتر کنم. تاکتیک اینگونه بود که اول سال، بچه درسخوانی بودم که اطلاعاتِ خارج از مدرسهام همه را شگفتزده میکرد، دفترهایم خطکشیشده و خوشخط بود و تکالیفم را تا قطره آخر انجام میدادم؛ اعتمادها که جلب میشد، لاقیدترین و نامرتبترین بچه مدرسه بودم، که حتی سرِ کلاس هم، فقط ادای سؤال و جزوه نوشتن را درمیآوردم. هیچ جزوهای از سالهای آخر تحصیلم دردست نیست؛ جز یکسری جملاتِ درهم، که نیمیش از وسط جمله دیگری شروع شده، جزوه مغناطیس فیزیک، ناگهان به مشتق دیفرانسیل پیچیده و بابهای عربی توی دفتر دوخط انگلیسیست؛ پیداست آن زمانها دبیری، استادی، رد میشدهست از کنار میزم.. 2. پدرم همیشه میگوید

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

سال آخر به شکل فاحشی تغییر عقیده داده بودم و به همه بچهها میگفتم فردای کنکور باید بیایند عروسیم. بچهها مرا تا آنروزها، آنگونه ندیده بودند، من و فاطمه تنها مسکوتهای بحثهایشان درباره شوهر بودیم، گاهی حتی وقتی بحث به جاهای باریک میرسید -و معمولا هم شقایق و مریم بودند که بحث را از ابعاد طنز به آنجا میرساندند- من و فاطمه زود جمع را ترک میکردیم. اما آن روزها فرق داشت و من بهشدت فقدان یار و همراهِ همیشگیام را حس میکردم، شبها بلااستثنا وقتی از تستهای شیمی به خواب پناه میبردم آغوشش را بهروی خودم گشوده مییافتم و دستش را لای موهای کوتاهم میدیدم که طرههای شیطنتآمیزم را میداد پشت لاله گوشم و من سرم را فرو میبردم در بغلش و تا صبح میگریستم. آنقدر من از ازدواج صحبت کردم آن سالِ آخر، که طبا صحبت نمیکرد. همه کلاس را از پیش دعوت کرده بودم و از بین بچهها مادرخانم پسرهایم را حتی برگزیده بودم. اینها شوخیهای مسخره دبیرستانی نبود، من قصد داشتم فردای کنکور ازدواج کنم، شکی در آن نبود. بگذریم از اینکه تا صحبت ازدواج من میشد، پدرم به سمت کلتش هجوم میبرد تا گویندهای را که لغات «ازدواج» و «فاطمه» را کنار هم بهکار برده بود از روی زمین محو کند و فقط با پادرمیانی مادرم بود که هنوز مرتکب قتل نشده بود، اما من به هر نحوی بود میخواستم ازدواج کنم، آن هم فردای کنکور. فردای کنکور را خ

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 20 بهمن 1396 ساعت: 19:11

1. از سرِ تنهایی واردِ رابطههای اشتباه میشوید. از سرِ هیجانات هورمونی میتوانید هرگونه تُهیمغزی طرف مقابل را توجیه کنید و باز هم دوستش داشته باشید. عاقلانه رفتار کردن زیر فشار جنسی و تنهایی و هجوم حرفهای مسکوت در شببیداریهای بیثمر کار سختیست، اما بعد که مقصود حاصل شد و شما ماندید و یک رابطه «نامفید»، «وقتگیر»، «دلناخواه»، یا مجبورید به اسم انصاف و تعهّد عمرتان را پایِ کسی تلف کنید، یا قولهای دوران جوگیری را زیر پا بگذارید و رابطه را ترک کنید و البته تبعاتش را هم بپذیرید. افسوس که در انسان آپشنی شبیه اینکه بتواند به پیشبینیهای قوه تعقّل گوش فرادهد وجود ندارد، مگر اینکه از پیش خودش را برای جانبداری از تعقّل، هنگامِ فوران هورمونها آماده کرده باشد. 2. آقایان اصلاً قبول ندارند اوضاعِ فرهنگی اجتماعی جامعه خوب نیست؛ وگرنه چارهاندیشی برای مشکلاتِ جهانسومی، با مردمی که به راحتی اقناع میشوند، چندان کار مشکلی نیست. هروقت از دور، از بالای یک قلّه، به جامعه نگاه میکنم، و میبینم هیچ عظمی برای تصحیح و بهبود اوضاع وجود ندارد، طنین صدای علی نادری در یکی از جلسات دال در گوشم میپیچد؛ «ببینید آقایون، من امروز اومدم اینجا، از همین جمهوری اسلامی، از جمهوری اسلامی فعلی دفاع کنم». 3. زرگل چندوقت پیش که هم را دیدیم میگفت دارم متمایل میشوم سمت اصلاحاتیها. بگذریم از این که

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

امروز داشتم همنوایی شبانه ارکستر چوبها را ورق میزدم؛ نوشته «تاریخچهی اختراعِ زنِ مدرنِ ایرانی بیشباهت به تاریخچهی اختراعِ اتومبیل نیست. با این تفاوت که اتومبیل کالسکهای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسبهایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کمکم شکلش متناسبِ این محتوا شده بود و زنِ مدرنِ ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد، که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود، کار بیخ پیدا کرده بود.» بیشتر از یک سالِ پیش، توی صفحه مدیریتم یادداشتی نوشته بودم مثل تمامِ یادداشتهای بیدروپیکری که روزانه مینویسم و کسی چیزی ازشان نمیفهمد و میروند تا در چرخه زمان جوریده شوند و شاید روزی کلمات مهمی باشند؛ چیزی نوشته بودم شبیه خُردهجامعهشناسی حاصلِ عقلِ احمقِ خودم، درباره همین حدودِ ظاهر و باطنِ زنِ روشنفکر ایرانی. سر آخر به هیچ نتیجه مشخصی نرسیدم، یعنی نتیجهای که بتواند جملهبندی محکمی داشتهباشد، یا لاأقل بشود خواند و در انتها گفت «جالب بود». تنها یکسری یادداشتِ بیسروته هستند که البته در چشم خودم در اوج کمالند؛ اما فقط در چشم خودم. یکی از بچّههای کامپیوتر شریف میگفت من میتوانم حتّی برای عواطف آدمی هم مدل بسازم. منظورش این بود که من برای عواطف تو هم مدل میسازم و آنقدر پیچهای عاطفهات را توی مشتم میگیرم که نهت بشود آره. اما حرفش من را به فکر فرو برد؛ مدتیست با خو

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

درستش میکنم. یه جوری که دیگه خراب نشه.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

1. گمانم یک دلیل محکم برای اوضاع لجنمالِ امروزِ جمهوری اسلامی وجود دارد، و آن، باورکردنِ گزارههایی که برای تحمیق عوام اختراع شدهست، از طرفِ مسئولین. خودشان هم باور کردهاند راست میگویند. این بزرگترین مرضیست که هر دروغگویی به آن دچار میشود، اما دیر نیست که تشت رسواییش از بالای بام بیفتد. مثل کسی که به همه القا میکند فرد باهوشیست؛ أحسب الناس أن یُترکوا أن یَقولوا آمنّا و هم لایُفتنون؟ 2. بهعنوان یک معتقد به آرمانهای خمینی میپرسم؛ در دینی که «پرسش» -اگر به قصد آزمودن نباشد- ، تعمق و تفکر مهمترین مضامین آن هستند، آیا پرسش و مطالبه از بلندپایهترین مقام مملکتی که چند دهه کشور زیر نظر ایشان اداره شده، تضعیفِ جایگاهِ تصمیمگیریست؟ مسئله من یک مسئله معرفتیست. من نمیخواهم فردی را زیر سؤال ببرم، یا به اصول انقلاب خدشه کنم، درحالیکه وقتی نبودِ آن را تصویر میکنم، دلیلِ دیگری برای زندگیام نمییابم. پرسش من این است که ارزش چیست؟ غلتاندنِ انسان در سیل اهداف صدرِ قدرت؟ تربیت انسانِ رباتی ابزاری برای دستیابی به آنچه که «من گمان میکنم درست است»؟ تحمیق انسانِ تحتِ حکومت با ابزارهای پروپاگاندا؟ انسانِ دینی با آن انسانِ غربی که عمریست حیوانیتش را برایمان در بوق و کرنا میکنند چه تفاوتی دارد، اگر او را هم باید با استحمار به سمتِ اهدافِ رهبر -من راجع به شخص بحث نمیکنم. رهبر

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

حالم خیلی بد است، خیلی خیلی خیلی بد، و خب در مقابل کسی که درکی از این حال بد ندارد، اینکه نمیتوانم به خاطر این حال درس بخوانم، قطعاً توجیه بهنظر میرسد. اما من واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً وافعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً واقعاً بدحالم. واقعاً.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

اول؛ پنجشنبه فاطمه سرِ راهِ خانه مادربزرگش که چهارتا کوچه پایینتر از ماست، آمد ببیندم. رها و هما و خاله هم اینجا بودند. بابا رفته بود سفر. مامان هما را خوابانده بود و حالا میخواست ببرد خاله را توی پاساژها بچرخاند برای خریدتراپی افسردگی بعد از زایمان؛ گفت هرچندوقت یک بار به هما سر بزنید، و رفتند. شاید یک ساعتی گذشت که هما بیدار شد، اول فقط بیدار شد. اما کمی بعدتر شروع کرد به گریه. بغلش گرفتم اما آرام نشد. فاطمه بغلش گرفت، آرام شد. شاید بیست دقیقه، نیم ساعت گذشت، دوباره زد زیر گریه. جیغ میکشید و قلب من هم که با گریه بچه کوچک تا مرز پارگی میرود، زنگ زدم به مامان. توی پارکینگ بود. آمد، آرامش کرد. ساعت هشت اینها بود که فاطمه رفت. خاله هنوز نیامده بود. مامان هما را گذاشت بغلِ من که شام درست کند. تا میگذاشتمش زمین، یا بغلش میکردم و مینشستم روی مبل باز گریه میکرد. فقط باید سرِ پا بغلش میکردم. حجمِ تنش که به بدنم میخورد نفسم از شدت خوشی بند میآمد، اما خودم هم چندوقتی هست که در حفظ تعادلم به مشکل خوردهام و دستهایم میلرزد، با این حال، باز گرفته بودمش بغلم. برعکس بچگی رها، هما وقتی میبوسیمش گریه نمیکند. ضمن اینکه گمانم من را میشناسد، شاید توهم است اما خودم میپندارم مرا شکلِ خاصی نگاه میکند. گاهی حتی با من بازیش میگیرد و موقع شیر خوردن که کنارش مینشینم یک میک از سینه خا

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

دنیای مدرن یعنی اگر «ای عشق رودست زدی رفتی، ای عشق تردست شدی مُفتی» را حامد همایون میخواند، جماعت انتلکتوئل روح پدرِ صاحبِ موسیقی را به دادخواهی از او احضار میکردند، اما حالا که نامجو خوانده، خیلی هم خوب، بهبه، تنها صداست که میماند؛ جماعت صدای الاغ هم از حنجره نامجو بیرون بزند میپرستندش؛ نوار کاست میکنند میگذارند توی موزه با این یادداشت: «صدای عرعری که از حنجره زندهیاد استاااااد نامجو در سال دوهزاروسی بهناگهان بیرون جست». پ.ن: نیا برای من از سبک نامجو توضیح بده، چون ببینمت میزنم پس گردنت آنچنان که به کلکسیون صدای «عر»هات، یک خوشگلش افزوده شود. پ.ن دو: نامجو فقط همانجا که گفت «مریم از تو مسیح میبارد» و «الکی» و «در سابقهام باد وزان است»؛ باقی همههیچ؛ حالا گذشته از همه اینها، شما، بله خود شما که آخر نشستی؛ بگو بدانم تا حالا با زنی که پل ریکور میخونه آره؟

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

خدایا رهامان کن دیگر، بس است دیگر؛ بمیرم دیگر. به خاطر منابع طبیعی خودت میگویم؛ وگرنه من؟ اینچنین که میبینی آنقدر میخوابم و گریه میکنم تا بپوسم. با تشکر. پ.ن: از بلندگوهای عرشت «عمو زنجیرباف» محسن چاووشی پخش کن؛ فرشتههات دستهدسته خودکشی میکنند. دمت گرم کلاً با این دنیات. پ.ن دو: ولی خودمانیمها؛ شیطان عاقلِ مقربین درگاهت بود. پ.ن سه: فرزانه؛ نیمهشب بیا برویم خیابانگردی، ببینم چه خاکی باید بهسر بریزم..؛ اگر میخوانی. پ.ن چهار: «من تاریخی غمگینم.» بله؛ تاریخی غمگین.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

نمیدانم مردم چرا انقدر همهچیز را راحت میگیرند؛ نمیدانم چطور میتوانند؛ شاید دلیلش کثرت و تکرر اینگونه احوالات است، شاید دلیلش این است که اصلاً عده کمی در تمام دنیا، هرگز مفهوم دل بستن را فهمیدهاند، شاید دلیلش این است که آدمها باور کردهاند همه رفتنی هستند و آنگونه که شایسته دل بستن است، دل نمیبندند. میدانی، الان که ماهها گذشته، من میتوانم به همهچیز آنطور که واقعاً بود نگاه کنم؛ نه پشت پردهای از اشک، نه از پسِ یک ذوقِ کور، نه آنگونه که میخواستم باشد. قبول میکنم؛ تو یک کانسپت بودی برای منی که نمیتوانستم بی درام زندگی بگذرانم. دوست داشتم آن گوشههای ذهنم همیشه چیزی برای فرو رفتن در ابر خیال داشته باشم، وقتی که درس دلخواهم نبود گوشیام را چک کنم و انتظارِ پیامی را بکشم از تویی که آدمِ ذاتاً مسکوتی بودی؛ یا پنهانی بروم اینستگرمت را چک کنم، ببینم حرفی از «گل سرخ» و «ماه» زدهای یا نه. من قصه میخواستم که وقتِ برگشتن از مدرسه و شبهای خسته امتحان و پیادهرویهای طولانی به آن بیندیشم و به ریزهکاریهای دراماتیکش پر و بال بدهم و اصلاً نمیدانم فهمیدهای یا نه، من درباره تو کمی تصنع قاطی رفتارم میکردم؛ فقط و فقط تا امروز درباره تو، چون میخواستم داستانمان مایههای قصهگویی بیشتری داشته باشد. جزئیات بیشتری داشته باشد.. البته بعضیهاش واقعاً بود. بعضیهاش واقعاً ناخوداگاه رخ

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

دلم یک پیتزای بزرگ رنگارنگ میخواهد، فقط چشمی ارضا شوم. وگرنه گمان نکنم بیشتر از یک تکّه از گلویم پایین برود. گفتم میآیی فردا برویم پیتزا؟ تنها کسی که تشنه بیرون رفتن با من بود؛ دوست داشتم هیجانش را ببینم و فوراً بله بشنوم. بعد امّا موجودی گرفتم، دیدم همه پولم همان چهلتومنِ باقیمانده از پولتوجیبی بود که شنبه توی لوازمتحریری تمام کردم. و بعد فکر کردم شاید کنار من بودن عذابش بدهد، گرچه هیجانِ حالاش نمیگذارد این را برای آیندهاش پیشبینی کند. بعد دیدم اصلاً چادرم تمیز نیست.. بعد دیدم اصلاً نمیخواهم ببینمش، معذبم، نه بهخاطر او، بهخاطر بیرون آمدن از اتاقم، بهخاطر مواجهه با آدمها، بهخاطر تنها نبودن.. اما همچنان دلم یک پیتزای بزرگ رنگارنگ میخواهد. حالم خوب نیست. نمیدانم، شاید هم نمیخواهد.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 6:32

صفحه بندی